باید سوخت...باید ساخت...

تمام عمر در انتظار یک دم عیسی وار ماندم...

تبلیغات تبلیغات

چی بودم! چی شدم!

پنجم دبستان من رو نشوندند کنار s.. ! چرا؟ چون من در عین حال که درسم خوب بود و شاگرد خوب کلاس بودم ولی شیطون بودم و با دوستم سر کلاس حرف میزدم... و تنبیهم این بود که کنار دختری بشینم که دوست صمیمیم نیست و جز بچه های ضعیف کلاسه! S.. رو دوست نداشتم... حس میکردم کثیفه... زیر ناخنهاش همیشه سیاه بود...گاهی زیر ناخنهاش رو با مدادش در میورد و حالم رو بد میکرد... اینقدر ناراحت بودم که به مامانم گفتم بیاد مدرسه و جای من رو عوض کنند.
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

آخرین مطالب این وبلاگ

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها